علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره
سلماسلما، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

علی شازده کوچولوم

ماجرای علی جون و جوجه طلایی....

سلام جوجوی من می خوام تو این پست در مورد جوجه کوچولویی بگم که یکی دو ساعت بیشتر مهمونت نشد.... خاله فاطمه چند تا جوجه خوشگل واست خریده بود که شما تاتونستی اذیتشون کردی مثلا سوار ماشینت کرده بودیش و یه شوت ناقابل .... آخی الانم یادم می افته جیگرم کباب میشه واسه طفلی .... تو حیاط شما مشغول آب بازی بودی ما هم گرم صحبت که یه لحظه دیدیم گربه نا گولا جوجه هارو ورداشته و الفرار .... خاله فاطمه اشکش در اومده بود ولی پسرمن اصلا به روی خودش نیاورد انگار نه انگار که جوجویی هم اون دور و ورا بود بعد اینکه جوجو رو داده دست گربه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخی دلم خنک شد   ...
27 فروردين 1392

روزانه های علی جون....

سلام جیگر طلای مامان و بابا حال و احوال که خوبه..... علی جونم  چند روزی بود که به شدت تب داشتی و اصلا حال و حو صله بازی کردن نداشتی امروز ولی خدارو شکر  بهتری و بازی و شیطونبات شروع شده اینم بگم تبت به خاطر دندون در آوردنت بود ... قربوت پسر فوتبالیستم بشم که عاشق توپه  این گل پسر تازه یاد گرفته بره سر بوفه اسباب بازیاش و همه تا جایی که دستش برسه میریزه زمین آفرین به پسرم که میدونه الان باید بچگی کنه و لذتش رو ببره من و بابایی هم تا تونجایی که در توان داشته باشیم از هیچی واست کم نمیزاریم   ...
21 فروردين 1392

از اولین روز عید تا13بدر....

سلام به عزیزدلم علی اصغر وتمام دوستای وبلاگی عزیزم امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشین... عشقم امسال جای خاصی واسه مسافرت نرفتیم ولی تصمیم گرفتیم چون همه خونه بابا بزرگ بابایی جمع بودن ما هم اونجا باشیم که چند ساعت مونده به سال تحویل رفتیم شهرستان که دورهم باشیم واز دعای یزرگترها بی نصیب نمونیم البته این عکسارو قبل رفتن گرفتم  سه روز هوراند زادگاه بابایی بودبم که هم طبعت خبلی خوبی داشت هم هوای بسیار عالی که آدم رو مست می کرد ... روز دوم عید همگی به قلعه که همون نزدیکی ها بود رفتیم که واقعا زیبا بود این عکس هم از غاریه که درست بالای کوه بود  بعد سه روز خوش گذرونی اومدیم خونه دید وب...
18 فروردين 1392

چهارشنبه سوری

سلام عزیزترن مامان و بابا ... مامانی امسال هم مثل سالهای قبل طبق رسومات دیرینه ما ایرانیان چهار شنبه آخرسال رو جشن  گرفتیم ... امسال چهارشنبه سوری بابایی متاسفانه شیفت کاریش بود و باید شب رو تو کارخونه می موند به همین خاطر ما رو برد خونه مامان جون که بهمون خوش بگذره که همین طور هم شد... شب بعد اینکه شام مفصلی که مامان جون درست کرده بود رو خوردیم با باباجون رفتیم بیرون تا مامان جون مثل هرسال آینه و اسپند و... بخره ویه چرخی بزنیم که دیدیم کمتر از هرسال شورو شوق هستش که شنیدیم که میگن هفته بعدی رو جشن می گیرن ولی به ماکه خوش گذشت  اینم یه عکس با خاله که خیلی دوست داره این اسباب بازی رو ه...
17 فروردين 1392

پسر هنرمندمن...

سلام شکوفه گیلاس ... علی جونم امروز صبح داشتم صبحانه حاظر می کردم و شما داشتی بازی می کردی یه لحظه به ساکت بودنت شک کردم و اومدم با این صحنه مواجه شدم   رفتی خودکار و کاغذ پیدا کردی اما... به جای کاغذ پاهاتو توشتی ... آفرررررررررررررررررین به پسرزرنگم اینم یه عکس با آقا خره که از اولین روزی که خریدیم باهاش مشکل داشتی و ازش می ترسیدی منم  نبردمش خونمون مونده خونه مادر جون ولی چند روز پیش خودت خواستی که باهاش بازی کنی  قربون اون طرز نشستنت بشم که مثل آقاها تلوزیون تماشا می کنی و میوه می خوری   ...
17 اسفند 1391

بازم تاخیر....

سلام فسقلی من...   مامانی ببخش که بازم بین پستاموت فاصله افتاده آخه لپ تاپم مشکل داره چند بار اومدم مطلب نوشتم ولی همین که خواستم  ارسال کنم لپ تاپ هنگ کرده اتفاقاتی که تواین مدت افتاده.... پسرم دو تا دیگه دندون از بالا درآورده ... چند روزی رفتیم شهرستان که خیلی بهمون خوش گذشت... جیگری دیگه چیزی از روزهای آخرسال نمونده همه خودشونو واسه بهار آماده می کنن که برن پیشوازش باخونه تکونی لباس نو خریدن و...   پسر منم این مدلی تو کارهای خونه کمک می کنه اینم به عکس پسرم روزی که تیم محبوب تبریز با العمارات بازی داشت و 3بر1 برد و   باعث شادی  همه شد  ...
13 اسفند 1391

علی جونم عاشق پارک...

سلام چراغ خونم ... نفسم امروز هم  هوا آفتابی بود آخه همچین هوایی تو این موقع از سال تو تبریز نادره هرسال از سرما نمی شد پا از خونه بیرون گذاشت ... یه چیزی رو یادم رفته بود برات بگم اینکه درست جلوی خونه جدیدمون پارکه ولی وقت نکرده بودم ببرمت بازی کنی امروز که داشتیم می رفتیم خونه مادر جون رفتیم پارک یعنی خودت مستقیم دویدی پیش بچه هایی که بازی می کردن قربون پسرم بشم چه ذوقی کرده بودی دنبال بچه هایی که یه خورده هم بزرگ تر از تو بودن می دویدی و جیغ میزدی یه خورده بازی کردی ولی زودی رفتیم چون بابایی منتظرمون بود ولی قول میدم هوا خوب بود حتما ببرمت بازی کنی آخه منم شادی تورو می بینم انرژی می گیرم هستی من...
23 بهمن 1391

علی اصغر شیطون.....

سلام فسقلی من.... علی جونم تو این پست فقط می خوام از شیطونیات بگم که یه وقتی خودتم دیدی کیف کنی... گلم این روزا اسمت تغیر کرده و به جای علی جون شده دست نزن می افتی خطرناکه جیزه   ولی کیه که گوش بده... مثلا.... با م ها رت از میز بالا میری.... روی میز ماشین بازی می کتی ... یه سری به ظرف آجیل می زنی و به قول خودت نام نام می خوری .... و در آخر بدون شرح... پسملی من به جای این که با این ماشین های خوشگل بازی کنه ... با در بخاری بازی می کنه و کلی هم کیف می کنه... و اینجا هم که می بینی شتر با بارش گم میشه یه روزی میز آرایش مامان بود ولی الام مکان بازی این ورو...
22 بهمن 1391